بانوی دی ماه

... زندگي ِ من

 

نمیام نت !

قراره بشینم خر بزنم...

کلی اتفاق افتاده که نصفشو تایپم کردم ولی ویرایش میخواد...

امیدوارم بشه دوباره بنویسم ...

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٥ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط ریتا نظرات () |

چرا فرزاد !

هستم... آف میذارم نیستی..نمیرسه...

مامان گیره...موقع امتحاناس دیگه... !

4 شمبه آخریشه...

آره " س "  از سربازی برگشته... فهمیدم اما کاری نداشتم اما داغون شدم وختی آنا گفت حالمو پرسیده...

بعد 2 سال و نیم دوباره...

آره اونکه گفته شمارشو عوض نکرده و بهش زنگ بزنه من بودم...

منو هنوز یادشه...

با اون همه دختر دور و ورش منو یادشه !!!!!!!!!

هه !

قاطیه قاطیم !

نه این دفعه با مغز نمیخورم زمین !

4 روزه این گریه های لعنتی تموم نمیشن...

باید بیای تعریف کنم...

نمیدونم چمه !

ولی امروز موقع خداحافظی بابا وختی خواس ببوسم وختی دید صورتم خیسه ... وختی...

من رو هوام...

من حالمو نمی فهمم...

اذیتم می کنن !

خیلی ...

 

 

+ دیدم پشت سر هم اومدی کامنت گذاشتی...همینجا نوشتم...


نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٥ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ توسط ریتا نظرات () |


Design By : Night Skin